اگر کسی را نداشتی که به او بیندیشی به آسمان بیندیش ؛ چون در آسمان کسی هست که به تو می اندیشد .

پروفایل من همین جاست .

امیرحسین ام .

آخرین روزای زمستون 74 به دنیا اومدم .

تقریبا از اون روزایی که فهمیدم زندگی از چه قراره ،

اینجا شروع کردم به نوشتن

حرفای دلم

و

قسمتای خیلی خیلی کمی از زندگیم ... .

احساسم و حرفای امروزم رو می نویسم

حرفایی که شاید فردا ، با خوندنش شروع به خندیدن کنم

یا به خاطر به یاد آوردن یه خاطره شروع به اشک ریختن کنم .

اما می نویسم فقط برای این که بعدا بتونم خودم و زندگیم رو به یاد بیارم .

اینجا هم

یه روزی

قسمتی از وصیت نامه ام

میشه .


+ با گوگل کروم وارد بشین .

فقط به خاطر آهنگ وبلاگم .

+ بعضی پستام شاید طولانی بشه .

یا نخون یا اگه خوندی آخرش نگو زیاد بود .

+ بالا رفتن تعداد نظرات مهم نیست .

مهم اینه که حرف دلم رو بخونی .

 + عکسمم تو ادامه مطلب هست .

+ به وبلاگم خوش اومدی .

همین .


ℭoη†iηuê
چهارشنبه سی ام مرداد 1392 12:51 |- Amirhosein -|

ح . د :

مثل همیشه بود .

هوای گرم و یه صف طولانی .

یه لحظه برگشتم بیرون رو نگاه کنم ...

دیدم به سختی داره از تو جیبش پول در میاره .

کنار هم بودیم .  نونشو که گرفت بهش گفتم می خواین کمکتون کنم ؟ سفرشو براش پهن کردم و نونشو گذاشتم اون تو بعدشم گذاشتم روی دستاش .

کلی تشکر کرد .

اون چند دقیقه ای که تو نونوایی بودم فقط داشتم تو رو شکر می کردم .

عادت کردم به ناسپاسی .

عادت کردم به این که فقط نداشته ها رو ببینم و اصلا توجهی به داشته هام که میتونه بزرگ ترین آرزوی یه فرد دیگه باشه نداشته باشم .

اون آقا دوتا دستاش از ساعد قطع بود و من دو تا دست سالم دارم .

خدایا شکرت .

خدا جون

منو ببخش اگه گاهی اوقات با دستام کارایی رو می کنم که باعث تیره شدن پروندم میشه .

منو ببخش واسه اون لحظه هایی که میتونستم با دستام به یکی دیگه از بنده هات کمک کنم و نکردم .

من و تو که با هم رودربایستی نداریم

گاهی اوقات منتظر همون عذاب الیمی میشم که وعدشو دادی .

گاهی خسته میشم از این همه سرپیچی .

خسته میشم از پیمان شکنیام .

از این که می بینی بدم و تو خوبی .

از این که می بینی خطا می کنم و تو میگی برگرد ، من می بخشمت .

فقط یه شب قدر دیگه ازین ماه رمضون برامون مونده .

هیچ کدوممون نمیدونیم که تا قدر سال دیگه فرصت نفس کشیدن داریم یا نه .

کمکمون کن همون جوری که تو بهترینا رو برامون می نویسی ما هم برات بهترین باشیم .

میدونم که خودتم رو سیاه شدن بنده هات رو نمی خوای .

این شب قدر آخری هوای گریه هامون رو داشته باش .

 

بیایم به خودمون قول بدیم از این شب قدر به بعد قدر خودمون رو بیشتر بدونیم .

ن . ق :

+ الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ وَتُكَلِّمُنَا أَيْدِيهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ

امروز بر دهانشان مُهر مى‏نهيم ، و دستهايشان با ما سخن مى‏گويند و پاهايشان کارهايى را که انجام مى‏دادند شهادت مى‏دهند . ( سوره یس آیه ی 65 )

+ جاذبه ی سیب آدم را به زمین زد

و جاذبه ی زمین سیب را ...

فرقی نمی کند .

سقوط

سرنوشت دل دادن به هر جاذبه ای غیر از خداست .

به جاذبه ای می اندیشم که پروازم می دهد ؛

خدا ...

 

+ خدایا میدانم سخت است

اما خواهش می کنم یادم بینداز

که من در مسند قضاوت نیستم

حتی راجع به بدحجاب ترین دختر خیابان ...

 

++ به سلامتی تموم دخترای ایران

علی الخصوص اونایی که حتی تو این گرما هم ارزش خودشون رو میدونن و حجابشونو حفظ می کنن .

 

++ گاهی

نه برای افزونی نعمت

و نه از روی بیم و وحشت

بلکه فقط به خاطر خود خدا

باید بگیم

خدایا شکرت .

یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 18:25 |- Amirhosein -|

هستی

20 سالگیت مبارک .


+ این پست ادامه دارد ...


ℭoη†iηuê
چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 12:35 |- Amirhosein -|

نمیدونم چرا هر سال به این روزای آخر اسفند که می رسیم حس و حالم یه جور دیگه میشه .

یک سال دیگه هم گذشت .

با همه ی خوبی هایی که از طرف خدا بهمون رسید

و همه بدی هایی که خودمون در حق خودمون کردیم .

هر فصلش خاطره بود .

امسال رو خیلی دوست داشتم .

ولی هر اومدنی یه رفتنی هم داره .

دیگه 92 هم داره آخرین روزاش رو میگذرونه .

امیدوارم سال 93 براتون یه سال پر از شادی و سلامتی و خوبی هایی باشه که از طرف خدا می رسه .

+ 18 سال پیش ،

21 اسفند ،

من عیدی خدا به پدر و مادرم شدم .

یه نوزاد سالم .

و امسال ، تو همین روزای آخر ، قراره یه بچه ی دیگه عیدی خدا به بابا مامانش بشه .

دکترا گفتن که مشکل کلیوی داره .

ازتون میخوام سر سفره ی هفت سین

وقتی که دعای تحویل سال رو می خونین

هم برای این طفلی که قراره به دنیا بیاد

هم برای همه ی بچه های دیگه که بیماری دارن

و هم برای سلامتی همه ی اونایی که لحظه ی تحویل سال رو تخت بیمارستانا هستن

دعا کنین .

عیدتونم مبارک .

+ مَّا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَمَا أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٍ فَمِن نَّفْسِكَ وَأَرْسَلْنَاكَ لِلنَّاسِ رَسُولاً وَكَفَى بِاللّهِ شَهِيدًا

( آرى ، ) آنچه از نيکي ها به تو مى‏رسد ، از طرف خداست ؛ و آنچه از بدى به تو مى‏رسد ، از سوى خود توست . و ما تو را رسول براى مردم فرستاديم ؛ و گواهى خدا در اين باره ، کافى است .

( سوره ی النساء آیه ی 79 )

جمعه بیست و سوم اسفند 1392 19:39 |- Amirhosein -|

ح . د :

سلام خدا

من که خوبم .

روزگارم خوب می گذره .

شکر .

بذا اول یه اعتراف کنم .

من تا پارسال پاییز و زمستون رو درک نمی کردم .

فک می کردم فقط باید پاییز و زمستون رو گذروند ولی امسال عاشق این دوتا فصل شدم .

دیگه با قدم زدن تو این خیابونای سرد احساس آرامش می کنم .

بگذریم .

تازگیا انگار دیگه توان غرغر کردن ندارم !

تا میام شروع به گلایه کردن از دنیا کنم یکی انگار بهم میگه :

هیس ! بنده ی خدا فقط شکر می کنه .

خیلی دارم عوض میشم .

احساس می کنم روحم در دست تعمیره .

خیلی چیزایی رو که قبلا برام مهم بودن الآن دیگه نیستن .

خیلی از آدمایی رو که دلم نمی خواست از دستشون بدم الآن راحت ازشون می گذرم .

دلم می خواد خودت باشی و خودم .

راستش تازه فهمیدم که نیمه ی پر لیوان رو دیدن ،

مثبت فکر کردن ،

قشنگ نگاه کردن به همه چیز ،

خیلی سخته .

نه این که نشه ولی آدم باید تو رو باور داشته باشه تا بتونه به همه چی قشنگ نگاه کنه .

نمیدونم چرا بعضی وقتا تو رو باور نمی کنم .

خدا

تو لحظه لحظه ی زندگیم باش .

نذار این شیطون لعنتی درگوشم وزوز کنه .

رابطه ی من و تو باید مثه مادر و فرزند 6 ماهش باشه .

دیدی مامانا وقتی می خوان به بچه هاشون شربت تقویتی بدن اونا مقاومت می کنن ، گریه می کنن ولی نمیدونن شاید علت رشد کردنشون همین شربت تقویتی باشه .

من خیلی چیزا رو نمی فهمم .

ولی تو باید بهم تحمیل کنی .

توان چشیدن تلخی ها و سختی های زندگی رو بهم بده .

سختی هایی که باید تحمل کنم تا بزرگ شم .

بذار قوی شم .

میخوام قهرمان زندگی خودم شم .

ن . ق :

+ بالاخره یه فرصت پیدا کردم تا فیلم هیس رو ببینم .

دوتا درس یاد گرفتم .

یه روزی که پدر شدم به حرف بچم گوش بدم !

یکی دیگه هم این که درمورد گذشته ی آدما قضاوت نکنم .

خیلی وقته دارم رو این موضوع فک می کنم ولی هنوزم گاهی اوقات درباره ی آدما پیش داوری های غلط می کنم .

+ فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَاشْكُرُواْ لِي وَلاَ تَكْفُرُونِ

پس به ياد من باشيد ، تا به ياد شما باشم و شکر مرا گوييد و (در برابر نعمت هايم) کفران نکنيد .

( سوره ی بقره آیه 152 )

+ درست نمی دانم !

ولی می گویند :

حوا بود که سیب را تعارف کرد .

و چرا آدم خورد ؟!

ساده نبود .

عاشق بود .

نمی دانم !

اما حوا برایش با ارزش بود .

با ارزش تر از بهشتی که می گویند مفت از دست داد ...

+ قهرمان جهان شدم ؛ آن گاه فهمیدم که باید بیشتر خم شوم تا مدال قهرمانی را به  گردنم بیاویزند .

( جهان پهلوان تختی )

+ گابریل گارسیا مارکز در سن 73 سالگی می گوید :

اگر خدا تکه ای از زندگی را به من ارزانی می داشت کمتر می خوابیدم . چون هر دقیقه ای که چشم بر هم می گذارم 60 ثانیه نور را از دست می دهم .

جمعه بیست و هفتم دی 1392 21:44 |- Amirhosein -|

سلام

بعد از یه مدت طولانی اومدم اینجا تا دوباره باهات حرف بزنم .

چقد ما آدما خوشبختیم .

هیچ وقت واسه ی ما پایان وجود نداره .

وقتی از همه دل می کنیم .

وقتی هیچ کسی رو نمی خوایم

وقتی احساس می کنیم تنهایی از همه چیز بهتره

تازه اون موقع می رسیم به تو .

تویی که آغاز هر چیزی هستی .

هر روزی که از عمرم می گذره تو رو نزدیک تر به خودم حس می کنم .

هر روزی که از عمرم می گذره تو رو بیشتر می بینم .

ولی حیف که هنوزم چشمامو می بندم و به خودم تلقین می کنم که تو رو ندیدم .

چقد زود روزای زندگی آدم می گذره .

هر چیزی تو این دنیا باید با خواست و اراده ی تو باشه .

کمکم کن .

میدونی که چقد بهت احتیاج دارم .

این روزا زندگی رو قشنگ تر حس می کنم .

روزایی که وجود تو رو تو این زندگی بیشتر درک می کنم .

خدایا

منو ببخش اگه که هنوزم به زندگی

_ شگفت انگیزترین هدیه ی تو به بنده هات _

به چشم یه عادت نگاه می کنم .

دوشنبه بیستم آبان 1392 20:34 |- Amirhosein -|

خدا

باز ازت دور شدم و هیچی بهم نگفتی ؟

بازم دستمو گرفتی ؟

ازم خسته نشدی ؟

ازین که یه روز اطاعت می کنم و روز دیگش یه فرد یاغی و سرکش میشم خسته نشدی ؟

نمیدونم چرا اون جوری که میخواستم نشد .

نمیدونم چرا یه دفعه اون همه افکار مثبت ضرب در یه فکر منفی کوچیک شد .

بازم خودم نخواستم .

نخواستم اون جوری که میخواستم بشه .

ولی اشکال نداره .

هنوزم دیر نشده .

هنوزم تو هستی که کمکم کنی .

مهم تر از همه این که من به اندازه کافی پررو هستم که ازت کمک بخوام .

اصلا خدا شدی که به بندت کمک کنی دیگه .

حالا میخوام شروع کنم .

دوباره .

اول از همه هم باید تو باشی .

باید تو کمکم کنی .

منم سعی و تلاشمو می کنم .

تا جایی که بتونم .

فقط یه حرف دیگه .

خدا ولم نکن .

+ یه موقعی هست که هی از خودت می پرسی

اونم دلش برام تنگ میشه یا نه ؟!

یا همین قد که دوسش دارم دوسم داره یا نه ؟!

یا اصلا بهم فکر می کنه یا نه ؟!

یه دفعه گوشیت زنگ می خوره

وقتی عکسشو روی گوشیت می بینی

به جواب همه ی سوالات می رسی .

انگار بهترین لحظه ی دنیاس ...

++ دیروز بعد از آزمونش زنگ زد با هم حرف زدیم .

نمیدونم چرا بهش نگفتم دوست دارم .

هنوز احساس عذاب وجدان دارم .

20 روز دیگه کنکور داره .

واسه خانوم دکتر"م" هم دعا کنین یه دانشگاه خوب قبول بشه .

+ قدر لحظه ها را بدان .

زمانی می رسد که دیگر تو قادر نیستی بگویی :

جبران می کنم .


3qqsga0v4al6m75u7s.jpg


+ به سلامتی اون رفیقی که مجازیه

اما

یه جوری واست سنگ صبوره

که همه رفیقای واقعیت به گرد پاش نمیرسن .

++ از همتون بابت پست قبلی ممنونم .

یه دنیا تشکر .

+ دوس دارم ببرمت یه جای شلوغ ، خیلی شلوغ .

وایستم اون وسط نگات کنم .

بگم اینا رو می بینی ؟

بگی آره .

بگم تو هیاهوی همه این آدما ، بازم من چشمام فقط دنبال تو می گرده .

دلم برای تو تنگ میشه .

صداهاشونو می شنوی ؟

بگی آره .

بگم تو اوج همین صداها دلم دنبال صدای تو می گرده .

بگم حالا چشماتو ببند بگو چه حسی داری .

بگی انگار گم شدم بین یه عالمه غریبه

بگم اگه نباشی گم میشم بین یه دنیا غریبه ...

+ این عادت دیرینه ات بوده است ؛ هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و رویت را آن طرفی کردی و هر وقت سختی به تو رسید از من نا امید شدی . ( اسرا 83 )

+ الهی !

نصیرمان کن تا بصیر گردیم .

بصیرمان کن تا از مسیر برنگردیم .

و آزادمان کن تا اسیر نگردیم .

( شهید شوشتری )

+ ما فک می کنیم بدترین درد از دست دادن کسیه که دوستش داریم .

اما حقیقت اینه که

از دست دادن خودمون و از یاد بردن این که کی هستیم و چقدر ارزش داریم

گاهی وقتا خیلی دردناک تره .

+ یه مدت طولانی نیستم .

اگه خواستین میتونین آدرسمو از تو لینکاتون پاک کنین .

حرفای دلم تموم شد .

به همین سادگی .

شنبه هجدهم خرداد 1392 14:47 |- Amirhosein -|

ح . د :

هستی

19 سالگیت مبارک .

+ هنوز 6 روز مونده ولی به دلیل امتحان داشتن و کمبود وقت مجبور شدم الآن بیام اینجا و بگم .

+ نمیدونم چند نفر تولدتو بهت تبریک میگن فقط امیدوارم "اونا" بهت نگن .

+ من اولین نفر بودم .

+ راستی خدا شب آرزوها نزدیکه .

فقط کمکمون کن تا یه روز تو خونه خودمون براش تولد بگیرم .

فقط خودمون سه تا باشیم .

تو ، هستی ، من .

+ هستی خانوم

دوست دارم .

سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 12:24 |- Amirhosein -|

ح . د :

سلام .

امروز رفتم تو 17 سالگی .

چه زود یه سال دیگه هم گذشت .

و به مرگ نزدیکتر شدم .

همین .

+ تقریبا 3 ماه نیستم

92 پیشاپیش مبارک .

ن . ق :

باورت گر بشود گر نشود ،

حرفی نیست ...

نفسم می گیرد

در هوایی که نفس های تو نیست .

+ خدا جون

تا آخر زندگیم با هستی باشم .

لطفا ...

دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 20:37 |- Amirhosein -|

ح . د :

دیروز رو میگم .

گفت امیرحسین میدونی ؟

گفتم چیو ؟!

بهش فرصت ندادم .

گفتم هستی من بیشتر دوست دارم .

گفت من میخواستم اینو بگم .

بعدش سر این که کی اون یکی رو بیشتر دوس داره دعوامون شد !

وقت خدافظی گفت

امیرحسین ؟

گفتم جونم ؟

بازم نذاشتم اول اون بگه .

گفتم مواظب خودت باش .

گفت از کجا میفهمی که من چی میخوام بگم ؟!

آخرش اونم گفت

امیرحسین دوست دارم .

+ خدا

تو میدونی چرا دوسش دارم ؟!

+ راز عشق ورزیدن به هر چیز درک این جمله است : " روزی شاید از دست برود "

خدا راست میگن ؟!

این یه جمله آزارم میده .

نمیخوام به از دست رفتنش حتی یه لحظه فک کنم .

یعنی تو نمیذاری .

مگه نه ؟!

شنبه پنجم اسفند 1391 14:12 |- Amirhosein -|

ϰ-†нêmê§