حرف دل
اگر کسی را نداشتی که به او بیندیشی به آسمان بیندیش ؛ چون در آسمان کسی هست که به تو می اندیشد .
پست ثابت

پروفایل من همین جاست .

امیرحسین ام .

آخرین روزای زمستون 74 به دنیا اومدم .

تقریبا از اون روزایی که فهمیدم زندگی از چه قراره ،

اینجا شروع کردم به نوشتن

حرفای دلم

و

قسمتای خیلی خیلی کمی از زندگیم ... .

احساسم و حرفای امروزم رو می نویسم

حرفایی که شاید فردا ، با خوندنش شروع به خندیدن کنم

یا به خاطر به یاد آوردن یه خاطره شروع به گریه کردن .

اما می نویسم فقط برای این که بعدا بتونم خودم و زندگیم رو به یاد بیارم .

اینجا هم

یه روزی

قسمتی از وصیت نامه ام میشه .

 

+ با گوگل کروم وارد بشین .

فقط به خاطر آهنگ وبلاگم .

+ بعضی پستام شاید طولانی بشه .

یا نخون یا اگه خوندی آخرش نگو زیاد بود .

+ بالا رفتن تعداد نظرات مهم نیست .

مهم اینه که حرف دلم رو بخونی .

 + عکسم تو ادامه مطلب هست .

+ به وبلاگم خوش اومدی .

همین .

[Amirhosein][چهارشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۲][12:51][ادامه مطلب]
خویشتن را آدمی ارزان فروخت ...

من همان " بید "ی بودم که گمان می کردم با هیچ " باد "ی نمی لرزد ...

از همان کودکی با سایر هم سن و سالانم فرق داشتم . خیلی چیزها را بیشتر و بهتر از آن ها می فهمیدم .

سال اول دبیرستان که بودم خیلی از دوستانم رخداد تازه ای در زندگی شان به وجود آوردند و آن هم چیزی نبود جز دوستی با جنس مخالف . نمی شود خرده گرفت . دوران دبیرستان برای هر دو جنس دوران آغاز گرایش به جنس مخالف است .

همیشه با دوستانم سر این موضوع ناسازگاری داشتم . آن ها دلشان می خواست هر طور که شده خود را در چشم افرادی که از جنس موافقشان نبودند شیرین جلوه دهند .

سال دوم دبیرستان به خاطر رشته ام مدرسه ام را عوض کردم . من دوستم هر روز برای رفتن از خانه به مدرسه می بایستی از مقابل 3 دبیرستان دخترانه می گذشتیم . من همچنان یکی از مخالفان سرسخت رابطه با جنس مخالف بودم . همیشه با خودم می گفتم که اگر می خواهم یک زن نیکو از لحاظ جمیع ویژگی ها به من عطا شود پس خودم نیز باید در وهله ی اول یک مرد پاک و سالم باشم . دلم می خواست همسرم اولین دختری باشد که با او وارد یک رابطه می شوم ...

همه چیز خوب پیش می رفت تا یک هفته قبل از تولد 16 سالگی ام .

او تولدم را تبریک گفت .

اولین روز فروردین 91 را با خواندن پیام او آغاز کردم .

" امیرحسن چشام داره می سوزه از بس گریه کردم . از خدا می خوام دلشو بشکنه که دل منو شکوند " .

دلش با اویش بود و من دلم با او بود . او اولین فرد مونث غیر نسبی در زندگی ام بود . شاید او می خواست جای خالی اویش را برای مدتی من پر کنم .

می دانستم که دلش با من نیست .

همان طور که گفتم هر روز در راه مدرسه جمعیت کثیری از دختران شهرمان را می دیدم اما هیچ وقت آن طور نبود که بخواهم با چشمانم دنبالشان کنم یا حتی برای شیرین جلوه کردن در چشمانشان یک لبخند ملیح تحویلشان دهم .

تا آن که 25 اردیبهشت ماه 91 همه چیز عوض شد .

او هم با دوستش بود . من فقط چشمانش را دیدم .

فردایش آخرین روز مدرسه ها بود .

فکر می کردم برای دوباره دیدنش باید تا سال تحصیلی آینده منتظر بمانم .

می دانستم که نمی توانم .

فهمیدم که خانه شان کجاست و در ایام امتحانات چه ساعتی از خانه شان خارج می شود و چه ساعتی با دوستش به سمت مدرسه اش می رود .

وقتی که به او گفتم حتی می دانم چه روزهایی عینک به صورتش می زند تعجب کرده بود .

اما او هم اویی داشت .

امتحانات تمام شد و من ماندم و خیابانی که منتهی به خانه ی آن ها می شد .

روزهای سختی را پشت سر می گذاشتم .

تمام فکر و ذهن و دلم پیش چشمان او گیر کرده بود .

13 تیر ماه همان سال بود که هستی قصه ی زندگی من پیدایش شد .

22 ماه از او کوچکتر بودم .

در اولین رابطه ی عاشقانه اش شکست خورده بود .

داستانم با او را برایش توضیح دادم . گفت ما می توانیم با همدیگر باشیم و نه دیگر تو به او فکر کنی و نه دیگر من به اویم فکر کنم .

روز به روز علاقه مان به همدیگر بیشتر می شد .

یک ماهی به تهران رفته بود و آن جا آنقدر فرصت نمی کرد که بتواند با من در ارتباط باشد .

نمی دانم چرا آن سال بدان گونه شد .

او و اوی دیگری نیز پیدا شدند و جالب تر آن که اواخر تابستان 91 شخصی به وبم آمده بود و سوالی در رابطه با چنین دوستی هایی از من پرسیده بود .

پس از چندی معلوم شد که او یکی از صمیمی ترین دوستان همان اویی بود که من حتی می دانستم چه روزهایی بر روی صورتش عینک می نشیند .

وقتی داستان من و او را برایش تعریف کردم تصمیم گرفت تا میانجی گری کند و پلی شود برای رسیدن من به او .

اما مشکل آن جا بود که او آن طرف پل با اویش ایستاده بود .

تنهایی مطلق را گزینش کرده بودم تا آن که او هم وارد زندگی ام شد .

شاید اغراق نباشد اگر بگویم روزی هزار بار خودم را به دلیل ان که اولین پسر یا به ظن خودش اولین عشق زندگی اش بودم لعن و نفرین می کردم .

ولی من بالاخره خود را در خلوت خود زندانی کردم .

مقصر تمام این ماجراها من بودم .

من خیانت کردم . هم به آن ها هم به زندگی خودم و هم به همسر آینده ام .

به جایی رسیده بودم که با آن امیرحسین سابق که هیچ نگاهی دلش را نمی لرزاند فرسنگ ها فاصله گرفته بوم .

تصمیم گرفتم بنویسم . اگرچه آن چه در بالا ذکر شد حاوی جزئیات نبود اما تمامش را گفتم .

این حرف ها مدت ها بود که داشتند ذهنم و زندگی ام را می خوردند .

حال احساس می کنم سبک شده ام .

من امروز خودم و گذشته ام را بخشیدم . شاید تمام این اتفاقات درس عبرتی بود برای آینده ی زندگی ام .

من دوباره سرزمین وجودم را می سازم ...

+ باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد ، آنقدر که اشک ها خشک شوند . باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد به چیز دیگری فکر کرد . باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد ...

( من او را دوست داشتم _ آنا گاوالدا )

+ عنوان پست از " مولانا "

[Amirhosein][جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳][20:13][]
با یه باغی که عاشق غنچه هاست چه جوری می خوای از زمستون بگی ؟!

ترم اول خیلی زود تمام شد . البته هنوز دو هفته ی نفس گیر امتحاناتش به قوت خود باقیست .

از آن جا که نمی خواستم صرفا دانشجوی محض باشم در کنار درس به فعالیت های سیاسی مشغول شدم .

از تریبون آزاد و مناظره گرفته تا دیدار با رهبر جامعه .

زبانم کما فی السابق تند و تیز است .

بدون هیچ ترس و واهمه ای سخن بر زبان می آورم و نقد می کنم با این که می دانم " زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد " .

از بالاترین شخص جامعه مان تا پایین ترین شخصی که سمتی دارد و مرتکب خبط و خطا می شود .

ترم اول بود و نگاه هایی که به همدیگر گره می خورد و مقدمه ی یک رابطه ی جدید بود ...

یکی که همان ماه اول با مخاطبش به توافق رسید .

یکی می گفت : من ؟! عمراً ! اصلا ترم اول حرفش رو نزن !

اما نتوانست دوام بیاورد و الان 3 هفته ای می شود که هر شب قبل از خواب ، در Private Chat  با " او "یش حرف می زند .

دیگری پیشنهاد داد ولی مقبول واقع نشد .

چند نفر دیگر هنوز رابطه ی شان جدی نشده است .

و تعدادی هم فعلا به همان ارتباط چشمی راضی شده اند .

بنا به درخواست چند نفر از دوستان یک جلسه ی نیم ساعته در هفته برایشان کلاس حفظ شعر گذاشته ام .

از شعرهایی که در ذهنم انباشته شده اند برایشان می گویم .

من بر روی تختم می نشینم و آن ها در پای تختم .

مانند کودکان ابتدایی دفترهایشان را می آورند و می نویسند .

به قول خودشان این شعرها لازم می شود !

امان از آن هایی که دل های این پسران را برده اند .

اینجا برای من به سان همان چاهی است که مظهر عدالت _ همان که همه او را با " لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار " می شناسند _ با آن حرف هایش را در میان می گذاشت .

احساس کردم امشب شبی ست که باید بنویسم .

امشب هم آسمان شهرمان بارید هم ابرهای درون چشمان من .

وقتی خاطرات شب های یلدای دو سال گذشته بر من هجوم آوردند ...

علی رغم این که 4فصل را دوست دارم و زمستان را به واسطه ی این که در آخرین ماه آن زاده شده ام به طور خاص دوست دارم ولی پاییز است و برگ های ریخته شده در پای درختان ...

این پاییز هم تمام شد .

سلام زمستان ...

+ عنوان پست از آهنگ " شهر بارونی " سیامک عباسی .

+ یلداتون مبارک .

+ تصمیم گرفتم هر ده سال یک عکس در این خانه به یادگار بگذارم .

به عکس 8 سالگی ام عکس 18 سالگی هم اضافه شد .

جالب می شود وقتی عکس 28 سالگی ام هم به دیوار این خانه آویخته شود .

+ تو هر شهر دنیا که بارون بیاد

خیابونی گم میشه تو بغض و درد

تو بارون مگه میشه عاشق نشد

تو بارون مگه میشه گریه نکرد

مگه میشه بارون بباره ولی

دل هیچکی واسه کسی تنگ نشه

چه زخم عمیقی توی کوچه هاست

که بارون یه شهرو به خون می کشه

تو هرجای دنیا یه عاشق داره ،با گریه تو بارون قدم میزنه

خیابونا این قصه رو میدونن ، رسیدن سر آغاز دل کندنه

هنوز تنهایی سهم هر عاشقه

چه بارون تلخی داره زندگی

با یه باغی که عاشق غنچه هاست

چه جوری می خوای از زمستون بگی ...

[Amirhosein][یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۳][23:48][]
به هم رسیدن ما نقطه ی جدایی ماست ...

ح . د : 

خردادماه پارسال بود که اونو دیده بود و ازش خوشش اومده بود .

یه 3 ، 4 ماهی دنبالش بود ولی هیچ وقت موفق نمی شد که باهاش حرف بزنه .

تلاش و پشتکارش فوق العاده بود !

تا این که بالاخره آخرین روز شهریورماه پارسال شمارشو بهش داده بود و به قول خودش به آرزوش رسید !

هیچ وقت یادم نمیره که تابستون پارسال وقتی یه بار اونو تو خیابون با هم دیدیم چقدر حال امیرمحمد قصه ی ما داغون شد .

شاید اغراق نباشه اگر بگم که یه مدتی تمام زندگیش آرزو خانوم شده بود ...

تا این که دیشب قرار گذاشتیم همدیگه رو بعد از 40 روز ببینیم .

گفت امیرحسین هروقت تو رو می بینم یاد غصه هام میفتم !!!

گفت آخه همه ی حرفامو به تو میگم .

شروع کرد به گفتن حرفای دلش ...

من و آرزو دیگه با هم نیستیم .

یه دفعه گفت اگه ادامه بدم همین جا ، وسط خیابون شروع می کنم به گریه کردن

و بعد از اون جمله ی : مرد که گریه نمی کنه ...

خواست سیگار بخره .

بهش گفتم امیر از همین جایی که اومدم برمی گردم .

هرجوری بود منصرفش کردم .

یکم که رفتیم جلوتر دیگه نتونست دووم بیاره .

رفت و 4 نخ سیگار وینستون خرید .

باهاش حرف نمی زدم .

گفت امیرحسین چند وقته اعصابم بهم ریخته .

اینجوری آروم میشم .

چیزی بهش نگفتم .

مثه این فیلما سیگار دومیشو با سیگار اولیش روشن کرد .

آخر که خواستیم از هم خداحافظی کنیم گفت منو به خاطر امشب ببخش .

دیشب یه جوری شده بودم .

هیچ وقت فکر نمی کردم که امیرمحمد پسری که تو یه خونواده ی فرهیخته و محترم بزرگ شده کارش به اینجا برسه .

وقتی که داشت از دلایل پایان یافتن رابطشون می گفت فقط یاد اون روزایی افتادم که تموم فکر و ذهنش آرزو خانوم شده بود .

+ تازگیا دیگه جوری شده که وقتی با دوستامم حاضرم از مذاکرات 5+1 و توافقات ژنو حرف بزنن ولی فقط حرف از دختر و مخاطب خاص نباشه .

ن . ق :

+ عنوان پست از " فاضل نظری "

+ اگر آن گونه که با تلفن همراهتان برخورد می کنید با همسرتان برخورد می کردید

اکنون خوشبخت ترین فرد دنیا بودید

اگر هر روز شارژش می کردید

با او در روز بیشتر از همه صحبت می کردید

پای صحبت هایش می نشستید

پیغام هایش را دریافت می کردید

پول خرجش می کردید

برایش زیور آلات تزئینی می خریدید

دورش یک محافظ محکم می کشیدید

در نبودش احساس کمبود می کردید

حاضر نبودید حتی کسی نزدیکش شود

مطالب خصوصی تان را به حافظه اش می سپردید

همیشه و همه جا همراهتان بود حتی در اوج تنهایی

و همیشه همراه اولتان بود

با داشتن یک همسر خوب و مهربان

هیچ کس تنها نیست .

+ وَ الطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَ الطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ

زنان پاکیزه نیکو لایق مردانى چنین و مردان پاکیزه نیکو لایق زنانى همین گونه‏ اند .

( سوره ی نور آیه 26 )

[Amirhosein][یکشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۳][10:10][]
اکنون کجاست ؟ چه می کند ؟ کسی که فراموشش کرده ام ...

+ هفته ی اول دانشگاه هم سپری شد .

+ یه اتاق 15 نفره توی خوابگاه .

+ یه کلاس 35 نفره .

10 تا پسر و مابقی دختر .

+ خوابگاه خوبیش اینه که با افراد زیادی آشنا میشی .

+ همین هفته ی اول سرما خوردم . نمی خواستم مامانم بفهمه . ولی خودش فهمید .

+ مامانم هر روز زنگ میزنه . دلش واسه بچه کوچیکش تنگ میشه !

+ خوشبختی یعنی

خواهرزاده ی 8 سالت با گوشی مامانش زنگ بزنه حالتو بپرسه و از مدرسش برات بگه و آخر هم موقع خداحافظی بگه مواظب خودت باش .

و

پیدا کردن یه همشهری توی خوابگاه ! که البته فقط تا آخر مهر هست و بعدش من تو دانشگاه به این بزرگی تنها نماینده ی شهر خودمون میشم .

+ آدم باید دور از خانوادش زندگی کنه تا قدر پدر و مادر و بقیه ی اعضای خونوادش رو بیشتر بدونه .

+ خب دل منم تنگ میشه ولی میتونم 4 سال دووم بیارم .

+ رشتمو خیلی دوست دارم .

+ یا یه بنده خدایی صحبت می کردم . می گفت من 4 سال دبیرستان هم خوابگاه بودم . اون لحظه فقط خدا رو شکر کردم .

+ 5شنبه از طرف دانشگاه رفتیم مکان های تاریخی شهر رو دیدیم . واقعا معماری ایرانی اسلامیش فوق العاده بود .

بعد از ظهرشم با بچه های خوابگاه رفتیم سالن دانشگاه فوتبال بازی کردیم .

خیلی حال داد .

+ اینجا دیگه خیلی خیلی کمتر به آنچه قبلا بر من اتفاق افتاده بود فکر میکنم .

+ این روزا دیگه گوشی فقط یه وسیله است برای حرف زدن با اعضای خونواده و سیو کردن شماره ی بچه ها .

+ دیگه آهنگ گوش نمی کنم .

دو سه نفر از بچه ها هستن این جا تو نمازخونه ی خوابگاه وقتی اذون میگن ، نوای دلنشین اذون گفتنشون با روح و روان من بازی می کنه .

+ آدم باید حتما یه وبلاگ داشته باشه تا بتونه حرفای دلشو بنویسه تا خالی شه . فیس بوک به دنیای واقعی نزدیک تره . دوستای دنیای واقعی اون جا هستن . اون جا جای این حرفا نیست .

+ وَاَسْئَلُکَ الاَْمانَ یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ اَخیهِ وَاُمِّهِ وَاَبیهِ وَصاحِبَتِهِ وَبَنیهِ لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَاءْنٌ یُغْنیهِ
و از تو امان خواهم در آن روزى که بگریزد انسان از برادر و مادر و پدر و همسر و فرزندانش براى هرکس از ایشان در آن روز کارى است که (فقط) بدان پردازد .

+ همین .

[Amirhosein][دوشنبه هفتم مهر ۱۳۹۳][11:24][]
به سرم غیر هوای تو تمنایی نیست / بطلب تا که فقط سیر نگاهت بکنم

http://s5.picofile.com/file/8139262726/10450179_843140202386590_5568953074318153442_n.jpg

دوست دارم صدات كنم، تو هم منو نيگا كني
من تو رو نگات كنم ، تو هم منو صدا  كني
قربون چشات برم،  از راه دوري اومدم
جاي دوري نميره، اگه به من نگا كني
دل من زندونيه، تويي كه تنها ميتوني
قفسو واكني و پرنده رو رها كني
ميشه كنج حرمت گوشه قلب من باشه
ميشه قلب منو مثل گنبدت طلا كني
تو سرت شلوغه زير دستيات فراونند
از خدا ميخوام، كمي نيگا به زير پات كني
تو غريبي و منم غريبم , اما چي ميشه
دل اين غريبه رو با خودت آشنا كني
دوست دارم تو ايونِ آينه ات از صبح تا غروب
من با تو صفا كنم، توهم منو دعا كني
به وفاي كفتراي حرمت
من ميخوام كفتري باشم ، كه تنها تو منو هوا كني
دلمو گره زدم به پنجره ات دارم ميرم
دوست دارم تا من ميام، زود گره ها رو واكني
صد هزار دفعه هم شده پاي ضريح زار ميزنم
تا يه بار دلت بسوزه، دردامو دوا كني
دوست دارم كه از حالا تا صبح محشر همه شب
من رضا رضا بگم تو هم منو رضا كني

شاعر : سهيل محمودي

+ السلام علیک یا ثامن الحجج

امام رئوف تولدت مبارک ...

[Amirhosein][شنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۳][20:32][]
یکی همیشه هست که عاشق منه ...

ح . د :

4 سال دبیرستان هم به طرفة العینی گذشت .

با تمام خاطرات خوب و بدی که برایم به یادگار گذاشت .

دلم برای نیمکت های مدرسه ، مراسم صبحگاهی ، گچ های صورتی و سفید و آبی و تخته های سیاه که هیچ وقت برایم سیاه نبودند تنگ می شود .

همان تخته هایی که همیشه بر این باور بودم که اگر معلم نام خدا را بر بالای صفحه اش ننویسد آن علم که ما می آموزیم ابتر و ناقص است .

دلم حتی برای درس هایم تنگ می شود .

برای دین و زندگی ؛ همان قرآن کوچک که به من یاد داد چگونه با دین زندگی کنم .

برای شیمی ؛ که به من یاد داد هر لحظه ی زندگی همانند واکنش های برگشت ناپذیر است .

برای فیزیک و ادبیات ؛ که آخر هم نفهمیدم مولوی فیزیک دان بوده است یا نیوتون اهل عرفان و ادب !

به راستی که چه تناسب زیبایی میان قانون سوم نیوتون و این بیت مولوی است که :

این جهان کوه است و فعل ما ندا                     سوی ما آید نداها را صدا

برای ریاضیات ؛ که به من فهماند همیشه در زندگی برای رسیدن به مقصود اصلی باید تابع اصول و قوانین بود .

غرق در تفکر مانده ام که این نوجوانی و جوانی که در حال رفت و آمد هستند از روزهای عمرم می کاهند یا که در مقابل به آن می افزایند ؟!

باورم نمی شود که راه برگشت به دوران کودکی و نوجوانی زندگی ام دیگر بسته شده است و حال تنها راه باز به روی من همان جوانی است .

هنوز هم بر این عقیده اعتقاد راسخ دارم که آدم ها هیچ چیز و هیچ کس را در زندگیشان فراموش نمی کنند و با گذشت زمان فقط به نبودن چیزی یا کسی که زمانی برایشان با ارزش بوده است خو می گیرند .

من هم در این چند سال مثل دیگران علاوه بر شیرینی های زندگی تلخی هایش را هم چشیدم و روز به روز بزرگ تر شدم .

فهمیدم که حال بهترین زمان برای پایان یک دوره و آغاز دوره ای دیگر است .

باید بعضی ها را کنار می گذاشتم . آن هایی که می دانستم نه به زندگی ام و نه به آینده ام تعلق خواهند داشت .

خودم را و زندگی ام را فراموش کرده بودم

تا آن که دو شب پیش پیامی را برای مخاطبان تلفن همراهم ارسال کردم .

پیامی که از سوی عده ای شان بازخورد داشت و از سوی عده ای دیگر نه .

تصمیمی که مدت ها در ذهنم قصد انجامش را داشتم سرانجام دیشب جامه ی عمل بر آن پوشاندم .

سیم کارتم را برای همیشه خاموش کردم و سیم کارتی دیگر جایگزین آن کردم .

شماره ی آن خطم را خیلی ها داشتند .

من برای آغاز دوره ای جدید دارم خیلی چیزها را از زندگی ام پاک می کنم .

از حذف کردن برخی افراد از زندگی ام گرفته تا عوض کردن عطر دوست داشتنی ام و حتی آهنگ وبلاگم .

حال که نوجوانیم دارد می رود دلم را صاف می کنم .

میگذرم ؛

از کسانی که با تمام وجود آن ها را می خواستم و با من نماندند .

از آن هایی که گفتند : " ما به درد همدیگر نمی خوریم " و هیچ وقت نفهمیدند که من آن ها را برای دردهایم نمی خواستم .

همان هایی که هیچ وقت از دردهایم حتی باخبرشان هم نکردم .

از آن هایی که وقت غصه هایشان با من بودند و وقت قصه هایشان با دیگری .

از آن هایی که گریه هایشان با من بود و خنده هایشان با غیر .

همان هایی که در هوای من بزرگ شدند و به هوای دیگری رفتند .

همان ها که می گفتند با تو ماندن " تا " ندارد ولی دیگر " تاب " با من ماندن نداشتند .

میگذرم ؛

از همان ها که زبان مولوی می شدند و لقلقه ی زبانشان " والله که شهر بی تو مرا حبس می شود " بود و با من در این شهر به سان زندانیانی بودند که دلشان هوای آزادی می خواست .

میگذرم ؛

از همان ها که به من یاد دادند هیچ چیز و هیچ کس در این جهان " همیشگی " نیست .

خدایا

بر من و جوانی و زندگی ام رحم کن .

چرا که زندگی ام در جوانی ام بنا می شود .

مبادا مرا به حال خود واگذاری و در آن روز موعود پدر و مادرم در مقابل تو به خاطر اعمال من آستین بر چهره شان بگیرند .

خدای خوب من

نمی دانم تا کی زندگی خواهم کرد .

نمی دانم که روزگار مرا تا پیری همراهی خواهد کرد یا نه اما از تو می خواهم که یاورم باشی تا زیستنم آن طور باشد که تو می خواهی .

به امید رحمت واسعه ات .

ن . ق :

http://s5.picofile.com/file/8135963276/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87_%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_11_.jpg

+ هفته ی گذشته یکی از دوستام بر اثر سانحه ی رانندگی فوت کرد .

بامداد امروزم سیمین بهبهانی درگذشت .

من عاشق شعر

نبسته‌ ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ایشونم که همایون شجریان خونده .

برای شادی روح هر دو عزیز فاتحه بخونین .

+ قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ

بگو: «اى بندگان من که بر خود اسراف و ستم کرده ‏ايد! از رحمت خداوند نوميد نشويد که خدا همه گناهان را مى ‏آمرزد، زيرا او بسيار آمرزنده و مهربان است.

( سوره ی الزمر آیه 53 )

[Amirhosein][سه شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۳][20:5][]
فانوسم باش تو تاریکی که لحظه لحظه با منه ...

ح . د :

مثل همیشه بود .

هوای گرم و یه صف طولانی .

یه لحظه برگشتم بیرون رو نگاه کنم ...

دیدم به سختی داره از تو جیبش پول در میاره .

کنار هم بودیم .  نونشو که گرفت بهش گفتم می خواین کمکتون کنم ؟ سفرشو براش پهن کردم و نونشو گذاشتم اون تو بعدشم گذاشتم روی دستاش .

کلی تشکر کرد .

اون چند دقیقه ای که تو نونوایی بودم فقط داشتم تو رو شکر می کردم .

عادت کردم به ناسپاسی .

عادت کردم به این که فقط نداشته ها رو ببینم و اصلا توجهی به داشته هام که میتونه بزرگ ترین آرزوی یه فرد دیگه باشه نداشته باشم .

اون آقا دوتا دستاش از ساعد قطع بود و من دو تا دست سالم دارم .

خدایا شکرت .

خدا جون

منو ببخش اگه گاهی اوقات با دستام کارایی رو می کنم که باعث تیره شدن پروندم میشه .

منو ببخش واسه اون لحظه هایی که میتونستم با دستام به یکی دیگه از بنده هات کمک کنم و نکردم .

من و تو که با هم رودربایستی نداریم

گاهی اوقات منتظر همون عذاب الیمی میشم که وعدشو دادی .

گاهی خسته میشم از این همه سرپیچی .

خسته میشم از پیمان شکنیام .

از این که می بینی بدم و تو خوبی .

از این که می بینی خطا می کنم و تو میگی برگرد ، من می بخشمت .

فقط یه شب قدر دیگه ازین ماه رمضون برامون مونده .

هیچ کدوممون نمیدونیم که تا قدر سال دیگه فرصت نفس کشیدن داریم یا نه .

کمکمون کن همون جوری که تو بهترینا رو برامون می نویسی ما هم برات بهترین باشیم .

میدونم که خودتم رو سیاه شدن بنده هات رو نمی خوای .

این شب قدر آخری هوای گریه هامون رو داشته باش .

 

بیایم به خودمون قول بدیم از این شب قدر به بعد قدر خودمون رو بیشتر بدونیم .

ن . ق :

+ الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ وَتُكَلِّمُنَا أَيْدِيهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ

امروز بر دهانشان مُهر مى‏نهيم ، و دستهايشان با ما سخن مى‏گويند و پاهايشان کارهايى را که انجام مى‏دادند شهادت مى‏دهند . ( سوره یس آیه ی 65 )

+ جاذبه ی سیب آدم را به زمین زد

و جاذبه ی زمین سیب را ...

فرقی نمی کند .

سقوط

سرنوشت دل دادن به هر جاذبه ای غیر از خداست .

به جاذبه ای می اندیشم که پروازم می دهد ؛

خدا ...

 

+ خدایا میدانم سخت است

اما خواهش می کنم یادم بینداز

که من در مسند قضاوت نیستم

حتی راجع به بدحجاب ترین دختر خیابان ...

 

++ به سلامتی تموم دخترای ایران

علی الخصوص اونایی که حتی تو این گرما هم ارزش خودشون رو میدونن و حجابشونو حفظ می کنن .

 

++ گاهی

نه برای افزونی نعمت

و نه از روی بیم و وحشت

بلکه فقط به خاطر خود خدا

باید بگیم

خدایا شکرت .

[Amirhosein][یکشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۳][18:25][]
تولدت بهانه ای است برای زیباتر شدن زندگیم ... (2)

هستی

20 سالگیت مبارک .


+ این پست ادامه دارد ...

[Amirhosein][چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۳][12:35][ادامه مطلب]
هر سال تو این لحظه ها حالم همینه ...

نمیدونم چرا هر سال به این روزای آخر اسفند که می رسیم حس و حالم یه جور دیگه میشه .

یک سال دیگه هم گذشت .

با همه ی خوبی هایی که از طرف خدا بهمون رسید

و همه بدی هایی که خودمون در حق خودمون کردیم .

هر فصلش خاطره بود .

امسال رو خیلی دوست داشتم .

ولی هر اومدنی یه رفتنی هم داره .

دیگه 92 هم داره آخرین روزاش رو میگذرونه .

امیدوارم سال 93 براتون یه سال پر از شادی و سلامتی و خوبی هایی باشه که از طرف خدا می رسه .

+ 18 سال پیش ،

21 اسفند ،

من عیدی خدا به پدر و مادرم شدم .

یه نوزاد سالم .

و امسال ، تو همین روزای آخر ، قراره یه بچه ی دیگه عیدی خدا به بابا مامانش بشه .

دکترا گفتن که مشکل کلیوی داره .

ازتون میخوام سر سفره ی هفت سین

وقتی که دعای تحویل سال رو می خونین

هم برای این طفلی که قراره به دنیا بیاد

هم برای همه ی بچه های دیگه که بیماری دارن

و هم برای سلامتی همه ی اونایی که لحظه ی تحویل سال رو تخت بیمارستانا هستن

دعا کنین .

عیدتونم مبارک .

+ مَّا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَمَا أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٍ فَمِن نَّفْسِكَ وَأَرْسَلْنَاكَ لِلنَّاسِ رَسُولاً وَكَفَى بِاللّهِ شَهِيدًا

( آرى ، ) آنچه از نيکي ها به تو مى‏رسد ، از طرف خداست ؛ و آنچه از بدى به تو مى‏رسد ، از سوى خود توست . و ما تو را رسول براى مردم فرستاديم ؛ و گواهى خدا در اين باره ، کافى است .

( سوره ی النساء آیه ی 79 )

[Amirhosein][جمعه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۲][19:39][]
درباره

خدا را دوست بدارید !
حداقلش این است :
یکی را دوست دارید که روزی به او می رسید .
موضوعات
برچسب ها
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوندهای وبلاگ
طراحی
دیگر امکانات