حرف دل

اگر کسی را نداشتی که به او بیندیشی به آسمان بیندیش ؛ چون در آسمان کسی هست که به تو می اندیشد .

پروفایل من همین جاست .

امیرحسین ام .

آخرین روزای زمستون 74 به دنیا اومدم .

تقریبا از اون روزایی که فهمیدم زندگی از چه قراره ،

اینجا شروع کردم به نوشتن

حرفای دلم

و

قسمتای خیلی خیلی کمی از زندگیم ... .

احساسم و حرفای امروزم رو می نویسم

حرفایی که شاید فردا ، با خوندنش شروع به خندیدن کنم

یا به خاطر به یاد آوردن یه خاطره شروع به گریه کردن .

اما می نویسم فقط برای این که بعدا بتونم خودم و زندگیم رو به یاد بیارم .

اینجا هم

یه روزی

قسمتی از وصیت نامه ام

میشه .

 

+ با گوگل کروم وارد بشین .

فقط به خاطر آهنگ وبلاگم .

+ بعضی پستام شاید طولانی بشه .

یا نخون یا اگه خوندی آخرش نگو زیاد بود .

+ بالا رفتن تعداد نظرات مهم نیست .

مهم اینه که حرف دلم رو بخونی .

 + عکسمم تو ادامه مطلب هست .

+ به وبلاگم خوش اومدی .

همین .


ادامــﮧ مطلب
چهارشنبه سی ام مرداد 1392| 12:51 |Amirhosein|

ح . د : 

خردادماه پارسال بود که اونو دیده بود و ازش خوشش اومده بود .

یه 3 ، 4 ماهی دنبالش بود ولی هیچ وقت موفق نمی شد که باهاش حرف بزنه .

تلاش و پشتکارش فوق العاده بود !

تا این که بالاخره آخرین روز شهریورماه پارسال شمارشو بهش داده بود و به قول خودش به آرزوش رسید !

هیچ وقت یادم نمیره که تابستون پارسال وقتی یه بار اونو تو خیابون با هم دیدیم چقدر حال امیرمحمد قصه ی ما داغون شد .

شاید اغراق نباشه اگر بگم که یه مدتی تمام زندگیش آرزو خانوم شده بود ...

تا این که دیشب قرار گذاشتیم همدیگه رو بعد از 40 روز ببینیم .

گفت امیرحسین هروقت تو رو می بینم یاد غصه هام میفتم !!!

گفت آخه همه ی حرفامو به تو میگم .

شروع کرد به گفتن حرفای دلش ...

من و آرزو دیگه با هم نیستیم .

یه دفعه گفت اگه ادامه بدم همین جا ، وسط خیابون شروع می کنم به گریه کردن

و بعد از اون جمله ی : مرد که گریه نمی کنه ...

خواست سیگار بخره .

بهش گفتم امیر از همین جایی که اومدم برمی گردم .

هرجوری بود منصرفش کردم .

یکم که رفتیم جلوتر دیگه نتونست دووم بیاره .

رفت و 4 نخ سیگار وینستون خرید .

باهاش حرف نمی زدم .

گفت امیرحسین چند وقته اعصابم بهم ریخته .

اینجوری آروم میشم .

چیزی بهش نگفتم .

مثه این فیلما سیگار دومیشو با سیگار اولیش روشن کرد .

آخر که خواستیم از هم خداحافظی کنیم گفت منو به خاطر امشب ببخش .

دیشب یه جوری شده بودم .

هیچ وقت فکر نمی کردم که امیرمحمد پسری که تو یه خونواده ی فرهیخته و محترم بزرگ شده کارش به اینجا برسه .

وقتی که داشت از دلایل پایان یافتن رابطشون می گفت فقط یاد اون روزایی افتادم که تموم فکر و ذهنش آرزو خانوم شده بود .

+ تازگیا دیگه جوری شده که وقتی با دوستامم حاضرم از مذاکرات 5+1 و توافقات ژنو حرف بزنن ولی فقط حرف از دختر و مخاطب خاص نباشه .

ن . ق :

+ عنوان پست از " فاضل نظری "

+ اگر آن گونه که با تلفن همراهتان برخورد می کنید با همسرتان برخورد می کردید

اکنون خوشبخت ترین فرد دنیا بودید

اگر هر روز شارژش می کردید

با او در روز بیشتر از همه صحبت می کردید

پای صحبت هایش می نشستید

پیغام هایش را دریافت می کردید

پول خرجش می کردید

برایش زیور آلات تزئینی می خریدید

دورش یک محافظ محکم می کشیدید

در نبودش احساس کمبود می کردید

حاضر نبودید حتی کسی نزدیکش شود

مطالب خصوصی تان را به حافظه اش می سپردید

همیشه و همه جا همراهتان بود حتی در اوج تنهایی

و همیشه همراه اولتان بود

با داشتن یک همسر خوب و مهربان

هیچ کس تنها نیست .

+ وَ الطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَ الطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ

زنان پاکیزه نیکو لایق مردانى چنین و مردان پاکیزه نیکو لایق زنانى همین گونه‏ اند .

( سوره ی نور آیه 26 )

یکشنبه یازدهم آبان 1393| 10:10 |Amirhosein|

+ هفته ی اول دانشگاه هم سپری شد .

+ یه اتاق 15 نفره توی خوابگاه .

+ یه کلاس 35 نفره .

10 تا پسر و مابقی دختر .

+ خوابگاه خوبیش اینه که با افراد زیادی آشنا میشی .

+ همین هفته ی اول سرما خوردم . نمی خواستم مامانم بفهمه . ولی خودش فهمید .

+ مامانم هر روز زنگ میزنه . دلش واسه بچه کوچیکش تنگ میشه !

+ خوشبختی یعنی

خواهرزاده ی 8 سالت با گوشی مامانش زنگ بزنه حالتو بپرسه و از مدرسش برات بگه و آخر هم موقع خداحافظی بگه مواظب خودت باش .

و

پیدا کردن یه همشهری توی خوابگاه ! که البته فقط تا آخر مهر هست و بعدش من تو دانشگاه به این بزرگی تنها نماینده ی شهر خودمون میشم .

+ آدم باید دور از خانوادش زندگی کنه تا قدر پدر و مادر و بقیه ی اعضای خونوادش رو بیشتر بدونه .

+ خب دل منم تنگ میشه ولی میتونم 4 سال دووم بیارم .

+ رشتمو خیلی دوست دارم .

+ یا یه بنده خدایی صحبت می کردم . می گفت من 4 سال دبیرستان هم خوابگاه بودم . اون لحظه فقط خدا رو شکر کردم .

+ 5شنبه از طرف دانشگاه رفتیم مکان های تاریخی شهر رو دیدیم . واقعا معماری ایرانی اسلامیش فوق العاده بود .

بعد از ظهرشم با بچه های خوابگاه رفتیم سالن دانشگاه فوتبال بازی کردیم .

خیلی حال داد .

+ اینجا دیگه خیلی خیلی کمتر به آنچه قبلا بر من اتفاق افتاده بود فکر میکنم .

+ این روزا دیگه گوشی فقط یه وسیله است برای حرف زدن با اعضای خونواده و سیو کردن شماره ی بچه ها .

+ دیگه آهنگ گوش نمی کنم .

دو سه نفر از بچه ها هستن این جا تو نمازخونه ی خوابگاه وقتی اذون میگن ، نوای دلنشین اذون گفتنشون با روح و روان من بازی می کنه .

+ آدم باید حتما یه وبلاگ داشته باشه تا بتونه حرفای دلشو بنویسه تا خالی شه . فیس بوک به دنیای واقعی نزدیک تره . دوستای دنیای واقعی اون جا هستن . اون جا جای این حرفا نیست .

+ وَاَسْئَلُکَ الاَْمانَ یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ اَخیهِ وَاُمِّهِ وَاَبیهِ وَصاحِبَتِهِ وَبَنیهِ لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَاءْنٌ یُغْنیهِ
و از تو امان خواهم در آن روزى که بگریزد انسان از برادر و مادر و پدر و همسر و فرزندانش براى هرکس از ایشان در آن روز کارى است که (فقط) بدان پردازد .

+ همین .

دوشنبه هفتم مهر 1393| 11:24 |Amirhosein|

http://s5.picofile.com/file/8139262726/10450179_843140202386590_5568953074318153442_n.jpg

دوست دارم صدات كنم، تو هم منو نيگا كني
من تو رو نگات كنم ، تو هم منو صدا  كني
قربون چشات برم،  از راه دوري اومدم
جاي دوري نميره، اگه به من نگا كني
دل من زندونيه، تويي كه تنها ميتوني
قفسو واكني و پرنده رو رها كني
ميشه كنج حرمت گوشه قلب من باشه
ميشه قلب منو مثل گنبدت طلا كني
تو سرت شلوغه زير دستيات فراونند
از خدا ميخوام، كمي نيگا به زير پات كني
تو غريبي و منم غريبم , اما چي ميشه
دل اين غريبه رو با خودت آشنا كني
دوست دارم تو ايونِ آينه ات از صبح تا غروب
من با تو صفا كنم، توهم منو دعا كني
به وفاي كفتراي حرمت
من ميخوام كفتري باشم ، كه تنها تو منو هوا كني
دلمو گره زدم به پنجره ات دارم ميرم
دوست دارم تا من ميام، زود گره ها رو واكني
صد هزار دفعه هم شده پاي ضريح زار ميزنم
تا يه بار دلت بسوزه، دردامو دوا كني
دوست دارم كه از حالا تا صبح محشر همه شب
من رضا رضا بگم تو هم منو رضا كني

شاعر : سهيل محمودي

+ السلام علیک یا ثامن الحجج

امام رئوف تولدت مبارک ...

شنبه پانزدهم شهریور 1393| 20:32 |Amirhosein|

ح . د :

4 سال دبیرستان هم به طرفة العینی گذشت .

با تمام خاطرات خوب و بدی که برایم به یادگار گذاشت .

دلم برای نیمکت های مدرسه ، مراسم صبحگاهی ، گچ های صورتی و سفید و آبی و تخته های سیاه که هیچ وقت برایم سیاه نبودند تنگ می شود .

همان تخته هایی که همیشه بر این باور بودم که اگر معلم نام خدا را بر بالای صفحه اش ننویسد آن علم که ما می آموزیم ابتر و ناقص است .

دلم حتی برای درس هایم تنگ می شود .

برای دین و زندگی ؛ همان قرآن کوچک که به من یاد داد چگونه با دین زندگی کنم .

برای شیمی ؛ که به من یاد داد هر لحظه ی زندگی همانند واکنش های برگشت ناپذیر است .

برای فیزیک و ادبیات ؛ که آخر هم نفهمیدم مولوی فیزیک دان بوده است یا نیوتون اهل عرفان و ادب !

به راستی که چه تناسب زیبایی میان قانون سوم نیوتون و این بیت مولوی است که :

این جهان کوه است و فعل ما ندا                     سوی ما آید نداها را صدا

برای ریاضیات ؛ که به من فهماند همیشه در زندگی برای رسیدن به مقصود اصلی باید تابع اصول و قوانین بود .

غرق در تفکر مانده ام که این نوجوانی و جوانی که در حال رفت و آمد هستند از روزهای عمرم می کاهند یا که در مقابل به آن می افزایند ؟!

باورم نمی شود که راه برگشت به دوران کودکی و نوجوانی زندگی ام دیگر بسته شده است و حال تنها راه باز به روی من همان جوانی است .

هنوز هم بر این عقیده اعتقاد راسخ دارم که آدم ها هیچ چیز و هیچ کس را در زندگیشان فراموش نمی کنند و با گذشت زمان فقط به نبودن چیزی یا کسی که زمانی برایشان با ارزش بوده است خو می گیرند .

من هم در این چند سال مثل دیگران علاوه بر شیرینی های زندگی تلخی هایش را هم چشیدم و روز به روز بزرگ تر شدم .

فهمیدم که حال بهترین زمان برای پایان یک دوره و آغاز دوره ای دیگر است .

باید بعضی ها را کنار می گذاشتم . آن هایی که می دانستم نه به زندگی ام و نه به آینده ام تعلق خواهند داشت .

خودم را و زندگی ام را فراموش کرده بودم

تا آن که دو شب پیش پیامی را برای مخاطبان تلفن همراهم ارسال کردم .

پیامی که از سوی عده ای شان بازخورد داشت و از سوی عده ای دیگر نه .

تصمیمی که مدت ها در ذهنم قصد انجامش را داشتم سرانجام دیشب جامه ی عمل بر آن پوشاندم .

سیم کارتم را برای همیشه خاموش کردم و سیم کارتی دیگر جایگزین آن کردم .

شماره ی آن خطم را خیلی ها داشتند .

من برای آغاز دوره ای جدید دارم خیلی چیزها را از زندگی ام پاک می کنم .

از حذف کردن برخی افراد از زندگی ام گرفته تا عوض کردن عطر دوست داشتنی ام و حتی آهنگ وبلاگم .

حال که نوجوانیم دارد می رود دلم را صاف می کنم .

میگذرم ؛

از کسانی که با تمام وجود آن ها را می خواستم و با من نماندند .

از آن هایی که گفتند : " ما به درد همدیگر نمی خوریم " و هیچ وقت نفهمیدند که من آن ها را برای دردهایم نمی خواستم .

همان هایی که هیچ وقت از دردهایم حتی باخبرشان هم نکردم .

از آن هایی که وقت غصه هایشان با من بودند و وقت قصه هایشان با دیگری .

از آن هایی که گریه هایشان با من بود و خنده هایشان با غیر .

همان هایی که در هوای من بزرگ شدند و به هوای دیگری رفتند .

همان ها که می گفتند با تو ماندن " تا " ندارد ولی دیگر " تاب " با من ماندن نداشتند .

میگذرم ؛

از همان ها که زبان مولوی می شدند و لقلقه ی زبانشان " والله که شهر بی تو مرا حبس می شود " بود و با من در این شهر به سان زندانیانی بودند که دلشان هوای آزادی می خواست .

میگذرم ؛

از همان ها که به من یاد دادند هیچ چیز و هیچ کس در این جهان " همیشگی " نیست .

خدایا

بر من و جوانی و زندگی ام رحم کن .

چرا که زندگی ام در جوانی ام بنا می شود .

مبادا مرا به حال خود واگذاری و در آن روز موعود پدر و مادرم در مقابل تو به خاطر اعمال من آستین بر چهره شان بگیرند .

خدای خوب من

نمی دانم تا کی زندگی خواهم کرد .

نمی دانم که روزگار مرا تا پیری همراهی خواهد کرد یا نه اما از تو می خواهم که یاورم باشی تا زیستنم آن طور باشد که تو می خواهی .

به امید رحمت واسعه ات .

ن . ق :

http://s5.picofile.com/file/8135963276/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87_%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_11_.jpg

+ هفته ی گذشته یکی از دوستام بر اثر سانحه ی رانندگی فوت کرد .

بامداد امروزم سیمین بهبهانی درگذشت .

من عاشق شعر

نبسته‌ ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ایشونم که همایون شجریان خونده .

برای شادی روح هر دو عزیز فاتحه بخونین .

+ قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ

بگو: «اى بندگان من که بر خود اسراف و ستم کرده ‏ايد! از رحمت خداوند نوميد نشويد که خدا همه گناهان را مى ‏آمرزد، زيرا او بسيار آمرزنده و مهربان است.

( سوره ی الزمر آیه 53 )

سه شنبه بیست و هشتم مرداد 1393| 20:5 |Amirhosein|

ح . د :

مثل همیشه بود .

هوای گرم و یه صف طولانی .

یه لحظه برگشتم بیرون رو نگاه کنم ...

دیدم به سختی داره از تو جیبش پول در میاره .

کنار هم بودیم .  نونشو که گرفت بهش گفتم می خواین کمکتون کنم ؟ سفرشو براش پهن کردم و نونشو گذاشتم اون تو بعدشم گذاشتم روی دستاش .

کلی تشکر کرد .

اون چند دقیقه ای که تو نونوایی بودم فقط داشتم تو رو شکر می کردم .

عادت کردم به ناسپاسی .

عادت کردم به این که فقط نداشته ها رو ببینم و اصلا توجهی به داشته هام که میتونه بزرگ ترین آرزوی یه فرد دیگه باشه نداشته باشم .

اون آقا دوتا دستاش از ساعد قطع بود و من دو تا دست سالم دارم .

خدایا شکرت .

خدا جون

منو ببخش اگه گاهی اوقات با دستام کارایی رو می کنم که باعث تیره شدن پروندم میشه .

منو ببخش واسه اون لحظه هایی که میتونستم با دستام به یکی دیگه از بنده هات کمک کنم و نکردم .

من و تو که با هم رودربایستی نداریم

گاهی اوقات منتظر همون عذاب الیمی میشم که وعدشو دادی .

گاهی خسته میشم از این همه سرپیچی .

خسته میشم از پیمان شکنیام .

از این که می بینی بدم و تو خوبی .

از این که می بینی خطا می کنم و تو میگی برگرد ، من می بخشمت .

فقط یه شب قدر دیگه ازین ماه رمضون برامون مونده .

هیچ کدوممون نمیدونیم که تا قدر سال دیگه فرصت نفس کشیدن داریم یا نه .

کمکمون کن همون جوری که تو بهترینا رو برامون می نویسی ما هم برات بهترین باشیم .

میدونم که خودتم رو سیاه شدن بنده هات رو نمی خوای .

این شب قدر آخری هوای گریه هامون رو داشته باش .

 

بیایم به خودمون قول بدیم از این شب قدر به بعد قدر خودمون رو بیشتر بدونیم .

ن . ق :

+ الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ وَتُكَلِّمُنَا أَيْدِيهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ

امروز بر دهانشان مُهر مى‏نهيم ، و دستهايشان با ما سخن مى‏گويند و پاهايشان کارهايى را که انجام مى‏دادند شهادت مى‏دهند . ( سوره یس آیه ی 65 )

+ جاذبه ی سیب آدم را به زمین زد

و جاذبه ی زمین سیب را ...

فرقی نمی کند .

سقوط

سرنوشت دل دادن به هر جاذبه ای غیر از خداست .

به جاذبه ای می اندیشم که پروازم می دهد ؛

خدا ...

 

+ خدایا میدانم سخت است

اما خواهش می کنم یادم بینداز

که من در مسند قضاوت نیستم

حتی راجع به بدحجاب ترین دختر خیابان ...

 

++ به سلامتی تموم دخترای ایران

علی الخصوص اونایی که حتی تو این گرما هم ارزش خودشون رو میدونن و حجابشونو حفظ می کنن .

 

++ گاهی

نه برای افزونی نعمت

و نه از روی بیم و وحشت

بلکه فقط به خاطر خود خدا

باید بگیم

خدایا شکرت .

یکشنبه بیست و نهم تیر 1393| 18:25 |Amirhosein|

هستی

20 سالگیت مبارک .


+ این پست ادامه دارد ...


ادامــﮧ مطلب
چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393| 12:35 |Amirhosein|

نمیدونم چرا هر سال به این روزای آخر اسفند که می رسیم حس و حالم یه جور دیگه میشه .

یک سال دیگه هم گذشت .

با همه ی خوبی هایی که از طرف خدا بهمون رسید

و همه بدی هایی که خودمون در حق خودمون کردیم .

هر فصلش خاطره بود .

امسال رو خیلی دوست داشتم .

ولی هر اومدنی یه رفتنی هم داره .

دیگه 92 هم داره آخرین روزاش رو میگذرونه .

امیدوارم سال 93 براتون یه سال پر از شادی و سلامتی و خوبی هایی باشه که از طرف خدا می رسه .

+ 18 سال پیش ،

21 اسفند ،

من عیدی خدا به پدر و مادرم شدم .

یه نوزاد سالم .

و امسال ، تو همین روزای آخر ، قراره یه بچه ی دیگه عیدی خدا به بابا مامانش بشه .

دکترا گفتن که مشکل کلیوی داره .

ازتون میخوام سر سفره ی هفت سین

وقتی که دعای تحویل سال رو می خونین

هم برای این طفلی که قراره به دنیا بیاد

هم برای همه ی بچه های دیگه که بیماری دارن

و هم برای سلامتی همه ی اونایی که لحظه ی تحویل سال رو تخت بیمارستانا هستن

دعا کنین .

عیدتونم مبارک .

+ مَّا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَمَا أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٍ فَمِن نَّفْسِكَ وَأَرْسَلْنَاكَ لِلنَّاسِ رَسُولاً وَكَفَى بِاللّهِ شَهِيدًا

( آرى ، ) آنچه از نيکي ها به تو مى‏رسد ، از طرف خداست ؛ و آنچه از بدى به تو مى‏رسد ، از سوى خود توست . و ما تو را رسول براى مردم فرستاديم ؛ و گواهى خدا در اين باره ، کافى است .

( سوره ی النساء آیه ی 79 )

جمعه بیست و سوم اسفند 1392| 19:39 |Amirhosein|

ح . د :

سلام خدا

من که خوبم .

روزگارم خوب می گذره .

شکر .

بذا اول یه اعتراف کنم .

من تا پارسال پاییز و زمستون رو درک نمی کردم .

فک می کردم فقط باید پاییز و زمستون رو گذروند ولی امسال عاشق این دوتا فصل شدم .

دیگه با قدم زدن تو این خیابونای سرد احساس آرامش می کنم .

بگذریم .

تازگیا انگار دیگه توان غرغر کردن ندارم !

تا میام شروع به گلایه کردن از دنیا کنم یکی انگار بهم میگه :

هیس ! بنده ی خدا فقط شکر می کنه .

خیلی دارم عوض میشم .

احساس می کنم روحم در دست تعمیره .

خیلی چیزایی رو که قبلا برام مهم بودن الآن دیگه نیستن .

خیلی از آدمایی رو که دلم نمی خواست از دستشون بدم الآن راحت ازشون می گذرم .

دلم می خواد خودت باشی و خودم .

راستش تازه فهمیدم که نیمه ی پر لیوان رو دیدن ،

مثبت فکر کردن ،

قشنگ نگاه کردن به همه چیز ،

خیلی سخته .

نه این که نشه ولی آدم باید تو رو باور داشته باشه تا بتونه به همه چی قشنگ نگاه کنه .

نمیدونم چرا بعضی وقتا تو رو باور نمی کنم .

خدا

تو لحظه لحظه ی زندگیم باش .

نذار این شیطون لعنتی درگوشم وزوز کنه .

رابطه ی من و تو باید مثه مادر و فرزند 6 ماهش باشه .

دیدی مامانا وقتی می خوان به بچه هاشون شربت تقویتی بدن اونا مقاومت می کنن ، گریه می کنن ولی نمیدونن شاید علت رشد کردنشون همین شربت تقویتی باشه .

من خیلی چیزا رو نمی فهمم .

ولی تو باید بهم تحمیل کنی .

توان چشیدن تلخی ها و سختی های زندگی رو بهم بده .

سختی هایی که باید تحمل کنم تا بزرگ شم .

بذار قوی شم .

میخوام قهرمان زندگی خودم شم .

ن . ق :

+ بالاخره یه فرصت پیدا کردم تا فیلم هیس رو ببینم .

دوتا درس یاد گرفتم .

یه روزی که پدر شدم به حرف بچم گوش بدم !

یکی دیگه هم این که درمورد گذشته ی آدما قضاوت نکنم .

خیلی وقته دارم رو این موضوع فک می کنم ولی هنوزم گاهی اوقات درباره ی آدما پیش داوری های غلط می کنم .

+ فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَاشْكُرُواْ لِي وَلاَ تَكْفُرُونِ

پس به ياد من باشيد ، تا به ياد شما باشم و شکر مرا گوييد و (در برابر نعمت هايم) کفران نکنيد .

( سوره ی بقره آیه 152 )

+ درست نمی دانم !

ولی می گویند :

حوا بود که سیب را تعارف کرد .

و چرا آدم خورد ؟!

ساده نبود .

عاشق بود .

نمی دانم !

اما حوا برایش با ارزش بود .

با ارزش تر از بهشتی که می گویند مفت از دست داد ...

+ قهرمان جهان شدم ؛ آن گاه فهمیدم که باید بیشتر خم شوم تا مدال قهرمانی را به  گردنم بیاویزند .

( جهان پهلوان تختی )

+ گابریل گارسیا مارکز در سن 73 سالگی می گوید :

اگر خدا تکه ای از زندگی را به من ارزانی می داشت کمتر می خوابیدم . چون هر دقیقه ای که چشم بر هم می گذارم 60 ثانیه نور را از دست می دهم .

جمعه بیست و هفتم دی 1392| 21:44 |Amirhosein|

سلام

بعد از یه مدت طولانی اومدم اینجا تا دوباره باهات حرف بزنم .

چقد ما آدما خوشبختیم .

هیچ وقت واسه ی ما پایان وجود نداره .

وقتی از همه دل می کنیم .

وقتی هیچ کسی رو نمی خوایم

وقتی احساس می کنیم تنهایی از همه چیز بهتره

تازه اون موقع می رسیم به تو .

تویی که آغاز هر چیزی هستی .

هر روزی که از عمرم می گذره تو رو نزدیک تر به خودم حس می کنم .

هر روزی که از عمرم می گذره تو رو بیشتر می بینم .

ولی حیف که هنوزم چشمامو می بندم و به خودم تلقین می کنم که تو رو ندیدم .

چقد زود روزای زندگی آدم می گذره .

هر چیزی تو این دنیا باید با خواست و اراده ی تو باشه .

کمکم کن .

میدونی که چقد بهت احتیاج دارم .

این روزا زندگی رو قشنگ تر حس می کنم .

روزایی که وجود تو رو تو این زندگی بیشتر درک می کنم .

خدایا

منو ببخش اگه که هنوزم به زندگی

_ شگفت انگیزترین هدیه ی تو به بنده هات _

به چشم یه عادت نگاه می کنم .

دوشنبه بیستم آبان 1392| 20:34 |Amirhosein|

[-Design-]